تبليغاتX
robert james
من درد مشترکم

این اهنگ رو دانلود کن http://www.4shared.com/audio/tvGeyAPK/01_Masar.html?cau2=403tNull

صداشو استریو کن.

چشماتو ببند.

گوش کن.

گوش کن.

توی بازارچه ی شلوغ.

نیم ساعتی به غروب مونده.

هنوز شلوغه.

دخترک روبنده دار در حال خرید کردن پارچه هستش.

متوجه سنگینی نگاهی میشه که چندین متر اون طرف تره.

کیسه ی خریداش از دستش میفته.

با سرعت فرار میکنه.

پسرک در پی دخترک شروع به دویدن میکنه.

دخترک در حالی که به پشت سرش نگاه میکنه در حال فراره و به چند نفر برخورد میکنه.

تعادلش رو از دست میده و سرش به زمین میخوره غرق در خونه اما بلند میشه و باز شروع به دویدن میکنه و لا به لای جمعیت میره اما پسرک هنوز هم در پی دخترکه.

دخترک وارد یه کوچه ی باریک و طویل میشه نفس نفس میزنه و خسته اما با انگیزه واسه فرار کردن.

پسرک رد دخترک رو تا کوچه میگیره میبینه که در انتهای کوچه وارد یک فرعی دیگه میشه دخترک.

اما غافل از اینکه کوچه راه به جایی نداره و بن بسته.

بالاخره پسرک رسید به دخترک.

دخترک نالان و گریان و خونین...

ادامه داره...

 

 

بر میگردم گمونم حرف مونده هنوز واسه زدن. 

نوشته شده توسط alireza در ساعت 20:57 | لینک  | 

از عاشقانه نوشتن حالم بهم می خوره از چ.س ناله هم همین طور.

بی خیال یهوویی هوس کردم بنویسم.

اینم نوشتم که ماه کوچک نگه کم مینویسی !

تلخم ببخش مخاطب نازنینم.

 

 

نوشته شده توسط alireza در ساعت 15:54 | لینک  | 

میرسه روزی که شروع می کنی به خواندن و نواختن :

چو مرغ شب خواندی و رفتی   دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را    ز خواندن وا ماندی و رفتی
...

بعد بر میگردی میبینی صورتش پر از اشکه از خودت میپرسی من که اینجام پس واسه کی داره گریه میکنه؟؟؟

سوال احمقانه ای هست چون خودت جوابش را خوب میدونی.

اون وقته که دنیات رو سرت خراب مبشه.

تنها چیزی که داری اینه که یه لبخند تلخ بزنی و باهاش اشک بریزی تو برای خودت اون واسه عشقش که رفته.

گه توی این دنیای مسخره.

عووووووووووقم داره میگیره...

فهمیدنش درک نمی خواهد تجربه می خواهد

اینه دنیای شخمی ما ......

 

نوشته شده توسط alireza در ساعت 15:53 | لینک  | 

یعنی عاشق اون لحظه ام که یهو میپری توی اتاق تلویزیون بعد نمیدونه که خودشو جمع و جور کنه یا کانال را عوض کنه :دی
نوشته شده توسط alireza در ساعت 14:47 | لینک  | 

خیلی وقت که دنبال یه موضوع جالب می گردم واسه نوتشن .

تا همین چند لحظه پیش که موضوع ماراتن و گودر به ذهنم رسید .

می خواهم از ماراتن زندگیم بنویسم شاید این واگویه های من به درد کسی بخوره.

قبل از اون دلم می خواهد در مورد مطالبی بنویسم که کلی براشون وقت گذاشتم نوشتم اما هرگز اونو از درفت خارج نکردم.

این جور وقتا خیلی عصبی میشم چون تمام نوشتم توی یه لحظه به چشمم نا مناسب میاد حالا یا واژه هاش نا مناسب بوده و یا در زمان نا مناسبی نوشته شده و در اخر شاید به این فکر کردم که مخاطب خودشو راحت پیدا نمیکنه پس در همون لحظه تصمیم میگیرم که اونو توی درفت نگه دارم .

ماراتن زندگیم منو خسته نکرده .

همیشه سعی میکردم ازش عقب نمونم این امر باعث میشد گهگداری حتی ازش جلو بزنم که این مربوط میشد به زمان هایی که صورت مسئله رو فراموش میکردم از موضوعم دور میشدم .

یه وقتایی توی این ماراتن نیاز داشتم یه نفر یه بطری اب بدستم بده خب نیاز داشتم به همراه و همسفر .

تا این که توی مسیر زندگیم با گودر اشنا شدم .

برام شد یه رفیق . یه رفیق خوب که توی تهایی هام خوب کنارم هستو تنهام نمیذاره .

تب گودری گرفتم جوری که ساعت ها بی وقفه می نشستم می خوندمو می نوشمو مطالبو شیر میکردم واسه فالوور هام .

توی گودر دوست های خوب پیدا کردم مثلا خانوم مرضیه رسولی نویسنده ی وبلاگ " سه روزه پیش " من همیشه نوشته هاشونو میخونم چون خیلی راحت میتونم ارتباط برقرار کنم با نوشت هاشون .

یه روزی ارزوم بود که یه ساعت هم صحبت خانوم رسولی بشم اما الان دیگه این ارزو رو ندارم چون حس میکنم با فرض محال اگر این اتفاق بیفته به ایشون و وقتشون بی احترامی کردم

حتی به خاطر ایشون مقاله های روزنامه ی شرق رو هر روز میخوندم .

(خانوم مرضیه رسولی من عذر می خواهم که اسم شما را بدون اجازتون توی وبلاگم نوشتم اما دسترسی نداشتم که اجازه بگیرم ازتون دل میخواست همه این غیور زن هموطنمو بشناسن البته به قول خودتون " یکی از دلایل اینکه با اسم خود می‌نویسم و تشویق نمی‌کنم آدم‌ها را که با اسم مستعار بنویسند این است که فکر می‌کنم هرچه‌قدر مستعارتر شویم آدم‌هایی که با اسم خودشان دارند آجر روی آجر می‌گذارند تا چیزی را درست کنند بیشتر در معرض خطر قرار می‌گیرند. برای این با اسم خودم می‌نویسم که پای حرفی که می‌زنم بایستم و ازش دفاع کنم. وقتی ما مستعار باشیم و فقط چهار نفر خودشان باشند خطر بهشان نزدیک‌تر می‌شود اما اگر کمتر مستعار باشیم خطر دورتر است و امنیت بیشتر، درصد وجود خطر پایین می‌آید و آنها گه‌گیجه می‌گیرند اول سراغ کداممان بیایند. مثل همان شعر ما بی‌شماریم است. این دلیل من است البته. به اندازه‌ی تعداد آدم‌هایی که مستعار می‌نویسند دلیل برای مستعارنویسی وجود دارد و من تا توانسته‌ام آدمی را که مستعار می‌نویسد تشویق یا مجبور نکرده‌ام با اسم خودش بنویسد. "

الان حس میکنم که هر چقدر بیش تر وقت بذارم برای گودر باز هم کمه .

توی گودر با ادمای مختلف و عقاید متفاوتی روبرو شدم که تجربه هامو بیش تر کرده .

هر چقدر که بخوان باز هم کمه .

امروز هوا گرم بودو اسمان افتابی

اما تن من سرد بودو دلم بارانی . . .

واسه کارم اومدم تهران یه مقدار کار داشت الان پای لب تاب هستمو دلم نیومد که پیشنهاد بدم که عزیزان کتاب " برف و سمفونی ابری " ر اق جان حتمن بخونید .

توی بلاگستان رای گیری کردنو این کتاب بالاترین رای را اورده

کتاب  جالبیه ....

سایتون از سرمون کم نشه اما شر من کم

نوشته شده توسط alireza در ساعت 16:37 | لینک  |